بيرون آمدن دندان بالائي بچه
يك سنت قديمي در اين محل وجود داشته است كه امروزه هم كما بيش انجام ميشود و آن اين است كه نوزادي كه دندان بالائي آن زودتر بيرون آمده باشد از بلندي پرت مي كنند و در پائين هم چند نفر يك چادري را محكم مي گيرندتا بچه در آن چادر بيفتد بدون اينكه آسيبي به او برسد و سپس چادري را روي بچه مي دهند و او را مي پوشانند تا او اطراف را نبيند و او را در اتاقي براي مدتي نگه مي دارند و بعد از آن بين حاضرين شيريني پخش مي كنند و با صلوات بر پيامبر مراسم به پايان ميرسد.
مراسم ديد وبازديد روز عيد
يكي از سنتهاي مردم با فرهنگ خنج اين است كه در روز عيد به ديدن آشنايان و اقوام ميروند و از آنها بازديد ميكنند و از يكديگر طلب بخشش ميكنند و كساني كه نسبت به هم كينه داشتند با هم صلح ميكنند و يا چند نفر آنها را به صلح دعوت ميكنند و اين سنت پسنديده همچنان در بين مردم رايج است.
<آداب بدرقه اي و مسافرت>
در اين محل براي بدرقه كردن و يا مسافرت رفتن نيز آداب و سنتها ئي از قديم مانده است هر كس كه مي خواست به مسافرت برود ابتدا با اعضاي خانواده ويا اقوام خداحافظي مي كرد و در يك سيني يك جلد قران مجيد و يك كاسه برنج خام ويك آئينه قرار مي دادند ومسافر را از زير قران رد مي كردند و او برنج كاسه را قدري با دستش زير و رو مي كرد سپس ميرفت و اسفند برايش دود مي كردند و پشت سرش آب مي ريختند و برنج را هم به اولين فقيري كه در آن روز مي آمد مي دادند و برايش صدقه مي دادند و اعتقاد داشتند كه بلا را از او دفع ميكند و سالم برمي گردد و آب ريختن پشت سرش نشانه’ اين است كه او سالم بر خواهد گشت و آب را نشانه’ آباداني و يا زندگي و حيات مي دانستند و دوشنبه را براي مسافرت انتخاب مي كردند و هر كس كه مي خواست از مسافرت برگردد اقوام و دوستان به پيشوازش مي رفتند و جلوش گوسفند قرباني مي كردند .
<آداب چله شوري و تولد نوزاد>
وقتي زني داراي نوزاد مي شود و فرزند اولش باشد در ماههاي آخر بارداري مادر ,زنان اقوام و همسايه در يك روز معين براي نوزاد آينده لباس و ديگر وسائل مي آورند چون فرزند به دنيا آمد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه مي گويند و رسم است اگر نوزاد پسر بود محمد و اگر دختر بود فاطمه نامگذاري كنند و چند روز بعد از آن حلوا درست مي كنند و آن از يك نوع گياه كوهي و داروئي است بنام آويشن كه در زبان محلي به آن <اَوِشُو> مي گويند كه با روغن و شكر و آرد درست ميكنند و خاصيت طبي دارد و به خانه’اقوام و همسايگان ميبرند و آنان نيز پول يا لباس در عوض براي نوزاد مي آورند و يك نوع ديگر حلواست كه به آن <بابونه اي> و يكي ديگر بنام < زنجفيلي> كه هر دو خاصيت داروئي دارد و اين دو هم درست ميكنند و بين مردم پخش مي كنند و براي نامگذاري نوزاد حق تقدم با بزرگ خانواده است و زني كه بچه به دنيا آورده به مدت چند روز بايد تنها گذاشته نشود و يك يا چند زن نزد او حضور دارند .
نوزادي كه بدنيا آمد تا چهل روز به خوبي حمامش نمي كنند و به چهل روز كه رسيد طبق مراسمي او را شستشو مي دهند و لباسي نو بنام لباس چله به او مي پوشانند و يك غربال را تهيه مي كنند و روي آن را با پارچه’ سبز مي پوشانند و نوزاد را بعد از حمام گرفتن و لباس پوشاندن بر روي آن مي خوابانند و چشمش را با پارچه مي بندند و كسي كه دريا را در عمرش ديده باشد بايستي چشمش را باز كند و اسفند دود مي كنند و پهلويش آينه مي گذارند و بر پيامبر صلوات مي فرستند و دعا مي خوانند و بين حاضرين شيريني پخش مي كنند . بچه اي كه از موعد راه رفتنش گذشته باشد و نمي تواند راه برود دو نفر او را د رزنبيلي گذاشته و به خانه هاي اطراف مي بردند و اين شعر را مي خواندند: آي كنگو ، كنگو، كنگو- چيزي بده به كنگو- تا كنگو پا بگيره – راه خدا بگيره - . و هر كس به همت خود مقداري شيريني و خوراكي به نام (نرنگ) در آن زنبيل گذاشته و برايش دعا مي كردند.
<آداب لُوار دوزي>
در اين مناطق به علت اينكه از گيوه زياد استفاده مي شود و شغل اغلب مردم گيوه دوزي بود زنان و دختران بيشتر به لوار دوزي روي مي آوردند و تنها سرگرمي آنان بود و مي توانست كمكي به اقتصاد خانواده باشد . دخترها در اوقات فراغت به مكاني معين كه به آن <دُوغدُنَ> گفته ميشد روي مي آوردند و با هم لوار مي بافتند و به ترتيب شروع به شعر خواندن مي كردند و به ترتيب هر كدام دو يا چند نوبت شعر مي خواندند و به < شَلوايِ دُورَه> معروف بود و اين كار باعث ميشد بهتر كار كنند و سرگرم باشند و زودتر لوار را آماده كنند و خسته نشوند .
<طريقه’ اَخوُر يا پسته’ كوهي شيرين كردن>
<اَخُور> يكنوع پسته’ كوهي است و در ابتدا بسيار تلخ است و طريقه’ شيرين كردن آن به اين صورت است كه اَخور را در ظرفي مي ريزند و آب جوشيده را بر روي آن مي ريزند و بلافاصله بوسيله’ گليم يا چيز ضخيمي آن ظرف را مي پوشانند تا زود سرد نشود و بعد از يك روز دوباره اين كار را تكرار مي كنند و آبش را عوض مي كنند و آب جوش روي آن ميريزند و 3 يا 4 بار اين كار را ادامه ميدهند و بعد از چند روز اَخُوري كه قبلاً تلخ بود و قابل خوردن نبود شيرين و مي شودكه معمولاً دو روز بعد از عروسي به مردم داده ميشود .
<سنت نخل بريدن>
در پائيز كه موقع بريدن نخل فرا مي رسيد مالك نخل گروهي از اقوام را جمع كرده و به اتفاق به نخلستان مي رفتند و در انجا نخلها را مي بريدند و پس از تميز كردن خرماها مقداري هم به عنوان انعام به آنها ميدادند و مقداري هم به خانه’ همسايگان ميبردند و رسم بوده كه چند نخل را به عنوان خير و صدقه جدا مي كردند و خرمايش را به مصرف كار خير مي رساندند مثلاً يك نخل را به عنوان نخل الله معين مي كنند و از خرماي آن براي خوردن يا فروش استفاده نمي كردند فقط آن را به مصرف خير مي رساندند و نخلي را براي افطار معين مي كردند كه در ماه مبارك رمضان آن را جهت افطار به روزه داران مي دادند . و در بعضي از نخلستانها يك نخل را به اسم يكي از سوره هاي قرآن مي كردند و به اين صورت بود كه اگر شخص يا گروهي 300 بار از آن سوره را بخوانند خرمايش فقط متعلق به آن شخص يا گروه مي شود و اين سنت حسنه كه از زمانهاي قديم در اين شهر مانده هنوز در بيشتر نقاط شهر رايج است.
<سنت پُرسَه يا عزاداري رفتن>
در مورد <پُرسَه> يا تعزيه رفتن يا عزاداري رفتن نيز آداب و رسومي به جاي مانده است كه تا كنون بعضي از آنها انجام مي شود . هر وقت كسي فوت ميكند يكنفر پهلوي مرده سوره’ ياسين مي خواند و مردم دسته دسته براي تسليت و دلداري بازماندگان به خانه’ آنها مي آيند و در تدفين ميت همكاري ميكنند و در كار خير پيشي ميگيرند و بعد از اينكه مرده را دفن كردند در مسجد به مدت سه روز عزا مي گيرند كه به اصطلاح محلي به آن <پرسه> گفته مي شود و مردم براي تسليت و اظهار محبت به مصيبت ديدگان به آنجا مي آيند و براي مرده قرآن و دعا مي خوانند و روز سوم بعد از نماز عصر مردم جمع مي شوند و به قبرستان مي روند و بر روي قبرش سنگ ميريزند ودعا وفاتحه مي خوانند . و رسم است كه در روز عزا هر چيزي كه مرده دوست داشته است و به خوردن آن علاقه مي ورزيده براي مردم درست مي كنند و به خانه مبرند و به عنوان صدقه به مردم داده ميشود وقبلا مردم عقيده داشتند كه در اين مدت سه روز عزاداري بايد به صاحبان عزا كله پاچه يا جگر داده شود وگرنه تا مدت چهل روز نبايد بخورند و رسم است كه در مدت سه روز عزا چند نفر از بزرگان محل يا طائفه شبها در خانه’ ميت بخوابند تا بازماندگان احساس تنهائي نكنند و براي تسلي دلشان باشد و بعد از سه روز رسم است كه يك نفر از بزرگان و اقوام صاحبان عزا را به مكاني يا صحرا ببرد تا روحيه اي مجدد گرفته و از حالت غم و غصه بيرون آيند و زنان وقتي به خانه هايشان برمي گشتند رسم بوده كه برگ سبز درختي را با خود به خانه مي آوردند و نيز رسم بوده كه وقتي مرده را از خانه بيرون مي بردند اول سه بار در خانه او را بر روي زمين مي گذارند و عقيده داشتند كه مرده به اين وسيله از خانه’ خود وخانواده خداحافظي مي كند و از خانه كه بيرون بردند كساني كه آنجا هستند دستهايشان را همانجا مي شويند و رسم بوده كه اولين عيدي كه بعد از فوت شخص فرا ميرسد در خانه اش عزاداري مي كردند و مردم براي اظهار محبت به خانه’ او مي آمدند و اين رسم امروزه با مخالفت علماي دين از بين رفته است و نيز رسم بوده كه در اولين جمعه مردم به خانه’ آن شخص مي رفتند و به عنوان اولين جمعه’ آن مرده مدتي در خانه اش مي نشستند و دعا مي خواندند و اگر روز شنبه كسي مرده باشد اكثراً بعدازظهر آنروز به عنوان پرسه به مسجد مي روند و اعتقاد داشتند كه شنبه خوب نيست و باعث مي شود اين عزا ادامه پيدا كند و همچنين رسم بوده است كه در مدت سه روز عزاداري هر يك از اقوام يا آشنايان در يك روز يا يك وعده غذا سفره مي انداختند و به مردم وخانواده’ مرده غذا ميدادند و يا نان محلي مي پختند و به خانه’ ميت مي آوردند و رسم بوده كساني كه براي پرسه يا تعزيه مي رفتند دست صاحب عزا كه بزرگتر بوده بگيرند و با او روبوسي كنند و خود را در غم او شريك بدانند و آرزوي صبر براي آنها كند و سپس دست كوچكترها را مي گرفتند و در گوشه اي مي نشستند و به قرآن خواندن مشغول مي شدند . و در روز آخر عزا مردها موها را كوتاه مي كردند و زنها سرمه در چشم مي كردند و آن را پايان مراسم مي دانستند و به اين وسيله مي فهماندند كه عزا تمام شده است و هر كس به دنبال كار خود مي رفتند.
<چَربَه داري يا تجارت بوسيله’ قافله>
چَربَه دلري (چارپاداري ) همان تجارت به وسيله’ قافله بودكه براي فروش مواد و يا وسايل و يا خريد وسايل مورد نياز محل و بردن آن به نقاط مختلف استفاده ميشد . چربه دار كسي بودكه تجارت ميكرد و اجناس را براي فروش به جائي مي برد و اجناس مورد نياز اهالي را وارد مي كرد و از طرف كدخدا و حاكم محل شخصي مصلح نيز همراه قافله بوده و به آن تفنگچي قافله مي گفتند كه براي مقابله با راه زنان و امنيت قافله بوده و معمولاً قافله از تعدادي الاغ و قاطر يا اسب استفاده ميكرد و در نقاط كوهستاني بيشتر از قاطر استفاده ميشد و تمام حيوانات متعلق به چربه دار نبود و آنها را از ديگر اجاره مي كرد و هر قافله از چند چربه دار استفاده ميشد . چربه داري شغل اغلب مردم خنج بود و بقيه به كشاورزي و دامداري و گيوه دوزي اشتغال داشتند .
<مراسم مولود خواني>
مولود خواني عبارتست از اشعاري كه در وصف پيامبر (ص) خوانده مي شود و معمولاً در شب تولد آن حضرت در مساجد خوانده مي شود و به غير از آن شب در بعضي شبهاي سال هم خوانده مي شود و اختصاص به شب تولد پيامبر ندارد و در بعضي مراسم عروسي نيز خوانده مي شود و اشعار به صورت عربي و فارسي است و مولود خوانان به ترتيب هركس يك قسمت از اشعار را بر عهده مي گيرد و با آهنگي مخصوص مي خواند و بر سر و روي حاضرين گلاب مي پاشند و با بوي عود يا ساير عطر ها مجلس را خوشبو مي كنند كه حالتي معنوي به مجلس مي دهد و در خاتمه بين شركت كنندگان شيريني پخش مي كنند .
<مراسم دعاي باران و برخي رسوم مربوط به آن>
در اين مناطق به علت كمي بارندگي اكثر مواقع مردم دچار كمبود آب مي شوند . در قديم چون مردم اغلب كشاورز بودند و آب خوردن نيز از آب انبار تا’مين مي شد و بدون باران كار آنها رونق نداشت در نتيجه كشاورزي نيز نا ممكن مي شد و در اوايل زمستان كه مي فهميدند باران نمي آيد و يا از موقع بارندگي گذشته و از باران خبري نيست مردم در مسجد جمع مي شدند و عَلَم كه از قديم بوده و عبارتست از يك چوب بلند كه با پارچه’ سبز پوشيده شده و بر روي آن كلمه’ الله نوشته است و متعلق به شيخ حاجي محمدابونجم است را از گنبد آن حضرت بر ميداشتند و مردم در زير آن جمع مي شدند و شبها تا صبح در كوچه ها و دور شهر با پاي برهنه ميگشتند و با دعا و گريه و زاري از خداوند طلب باران مي كردند و اگر باران نمي آمد در روزي معين جمع مي شدند و به مصلي مي رفتند (قبله’ دعا) و در آنجا دعا و نماز طلب باران مي خواندند و لباسهاي خود را طبق سنت قديمي وارونه مي پوشيدند و بچه هاي كوچك را از مادرانشان جدا مي كردند و حيوانات را هم با خود ميبردند و آنها را گرسنه و تشنه مي گذاشتند و بچه هاي آنها راهم از مادرانشان جدا مي كردند و آن محل از صداي گريه’ بچه ها و صداي حيوانات پر ميشد و مردم با گريه و ناله از خداوند باران را طلب مي كردند و سه روز قبل از آن را هم روزه مي گرفتند . و در شبها هم پسران و دختران كوچك در كوچه ها مي گشتند و درب خانه ها را مي زدند و سرودهائي بنام <يارب بده تو باران>را مي خواندند و مردم به آنها انعام مي دادند و ذلشان را شاد مي كردند و عقيده داشتند كه دعاي بچه ها زودتر به اجابت ميرسد.